تبليغاتX
آوای نور
گزیده جدیدترین سروده های مسیحی ~ گزیده جدیدترین دیکلمه های مسیحی ~ گزیده جدیدترین ملودی های مسیحی
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 :: 19:57 :: به قلم : محمـــد
 لینک اول دانلود کلیپ بارش روح با صدای برادر ژیلبرت هوسپیان

 لینک دوم دانلود کلیپ بارش روح با صدای برادر ژیلبرت

غم برفت و زندگی شد شادمان

با مسیــح گشتــه حیاتم جاودان

از همین رو پاره شد بندهای من

تا کبـوتـر پـر کشیـد از آسمــان

کینـه و نـاپـاکی و خود خواهی ها

خشم و شهوت کار جسم عاصیان

رخت خود را بست و داد آرامشم

در محبـــت از خــدای مهـــربـان

بارش روح تو را کردم طلب

جاری است اندر کویر تشنگان

پـر نمـا بـا آتـش روح القــدس

تـا بســـوزانـد دل اهـریمنــــان

 

چون نشیند روح تو بر ضعف من

قــدرتی یـابـم چـو پطـرس زمــان

چون نشیند روح تو در فکر من

می دهی علمـی ز اسـرار نهـان

چون نشیند روح تو در جسم من

می روم من از پـس شاه جهــان

چون نشینـد روح تـو در جان من

می شوم سرمت  این شرب گران

بارش روح تو را کردم طلب

جاری است اندر کویر تشنگان

پـر نمـا بـا آتـش روح القــدس

تـا بســـوزانـد دل اهـریمنــــان

 

محمـــد
+ فرستاده شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 19:57
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
سه شنبه دهم شهریور 1388 :: 2:55 :: به قلم : محمـــد
 

به گزارش روزنامه بیلد المانی

http://www.bild.de/BILD/news/2009/08/31/hinrichtung-iran-frauen/droht-tod-weil-sie-zum-christentum-konvertiert-sind.html

 

مریم 27 ساله و مرضیه 30 ساله که لبخند زیر لبهاشون است و این عکس اخرین تصویر  از این دو دختر مسحیی در زمان ازادیشون میباشد

همینک این دو خانم در یکی از مخوف ترین بازداشتگاههای تهران به سر میبرند

جرم: خروج  از اسلام به مسیحیت

خانم ساباتینا جمز عضو و مدافع حقوق بشر ونویسنده برای آزادی این دو نفر مسیحی فعالیت دارد و گزارش داده است که این دو خانم در سلول انفرادی هستند با چشمان بسته و پنج بار در روز شلاق میخورند

اب و غذا به حد کم به انها میرسد

باور نکردنی است که این قوانین شکنجه در قوانین اساسی ایران برای این خانم ها وجود دارد

طبق قانون10/225 شرایط خروج از اسلام را میتوان در انجا دید

آنها به جای پنج بار نماز خواندن در روز باید پنج بار در روز شلاق بخورند

و غذا و اب به مقدار کم باید بهشون داد تا ابراز ندامت کنند و به اسلام برگردند

جای شگفتی است که این چه کشوری است که به خاطر دین مردمش را به صورت قانونی شکنجه میدهد

در ایران هر سال نود هزار معتقد به مسیحیت تحت تعقیب و شکنجه قرار میگیرند ویا کشته میشوند

ازادی مذهب در انجا وجود ندارد

کسی که به اسلام اعتقاد نداشته باشه از صفحه اجتماع محو میشود

توی یه دادگاه نمایشی از ابتدای اگوست این دو دختر را به دادگاه کشانده اند تا فرصتی داده شود برای برگشتن و اگر این دو نفر محکوم  شوند انها را طبق قوانین اساسی ایران اعدام خواهند کرد

خانم خانم ساباتینا جمز با تشکیلات و دفاتر وابسته به دفاع از حقوق بشر در خارج همکاری میکند و در حال جمع آوری امضا برای آزادی بدون قید و شرط این دو دختر مسیحی میباشد

شما نیز میتوانید به آدرس زیر مراجعه نمایید و حمایت خود را اعلام نمایید

http://www.sabatina-ev.de/Start.html

 

  پرسش از عزیزان مسیحی

ایا قدم برداشتن برای آزادی عزیزانی که در بند هستند اقدامی سیاسی میباشد یا خیر؟

اگر پاسخ شما خیر میباشد پس وقت را از دست ندهید

از عزیزان وبلاگ نویس خواهشمندم این گزارش را در تارنمای خود قرار دهند تا رسالت اطلاع رسانی را به انجام رسانده باشیم

 

+ فرستاده شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 2:55
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
جمعه ششم شهریور 1388 :: 20:23 :: به قلم : محمـــد

تو ای خداوند جهان            خوش آمدی به این مکان

روشن نمودی خانه ات              در محفلی ز عاشقان

عروس این سرا منم                    داماد تویی ازآسمان

عطر خوش پرستشم           پیش کش به تو شاه شهان

منجی من خوش آمدی

شادی به قلب من زدی

هستی تو در کنار من

سپاس پروردگار من

ای روح پاک و مهربان               جاری شو بین مومنان

در قلب ما مسکن نما               از بند و غم ما را رهان

اینک کنار یکدگر               با رقص و شادی دست زنان

شکرت کنیم دادی به ما                  برادران و خواهران

روح القدس خوش آمدی

شادی به قلب من زدی

هستی تو در کنار من

سپاس پروردگار من

محمــــد

 

+ فرستاده شده در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 20:23
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
شنبه سی و یکم مرداد 1388 :: 17:45 :: به قلم : محمـــد

دوستان عزیزماعتراض به زندانی بودن خواهران مریم و مرضیه

با درود

گروهی از ایمانداران مسیحی در اعتراض به زندانی بودن دو خواهر مسیحی مریم و مرضیه اقدام به تغییر لوگوی تصویری خویش" تا تاریخ ۱۳ سپتامبربرابر با ۲۲ شهریور " با شعار مریم و مرضیه را آزاد کنید نمودند

در صورتی که شما نیز در فیس بوک ؛تارنما ؛وب سایت  یا ایدی های مسنجرعضویت دارید میتوانید با قرار دادن این تصویر در جای لوگوی خویش  بدینگونه اعتراض خود را نسبت به جفا بر ایماندارن ونوکیشان مسیحی مخصوصا این دو خواهر اعلام نمایید

+ فرستاده شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 17:45
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 :: 18:34 :: به قلم : محمـــد

 

درآنگاه که نور زاده شد از سما            زفیضــــــــــــش نجات آفرید بهر ما

و این مژده از عرش اعـلا رسید            که ظلمت فرو ریخت و عیسی رسید

 

فرشتــــه شادی رساند این نــوید              مجـــــــوس و شبان تا پیامــش شنید

ز نزدیــک و دور آمدند با شتاب              که بیننــــد همــی روی آن آفتـــــاب

 

خداوند داوود که بودش نهان          خدایی که خاکی شدش این زمان

برای من از آسمان پر کشید           چو شاه بود و جام مرا سر کشید

 

اگر بر تو ای هموطن راه نیست            صدای خداوند که گمراه نیست

شتاب کن که عیسی بکوبد درت            ز موتش نجات میدهــد پیکرت

محمــد 

+ فرستاده شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 18:34
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
سه شنبه بیستم مرداد 1388 :: 3:18 :: به قلم : محمـــد

بشنو با تو سخن میگویم

ای مسیح دل من

واژه ها در گذر لحن کلامت دنیاست

واژه ها در عطش حمد و جلالت زیباست

من اسیرم؛ من حقیرم؛ من به دنبال نوازش محبت گیرم

کوچه های دل من با تو طراوت دارد

شاخه های تن من با تو به گل آراید

پس بدارم که ز تو جان و نجاتم خواهم

پس بخوانم که تو را با تو به دل میخوانم

گر چه این نکته ز تو میدانم

که طلوعم ؛ که غروبم ؛ که همه بود و نبودم ؛ که ترانه گر سرودم

بهر تو ذره ای بیش نیست

که تو دریایی و من پیش تو قطره مانم

که تو معبودی و من پیش تو عابد راهم

هستی در پیش من و بودن تو در پیشم ؛ به چه عالیست

که به خود روح تو را می بینم

پس بمان که ماندنت بوی بهاران دارد

پس بوز وزیدنت جان به تنم می آرد

گل به لبهای تو خندان شیند

من همان گل چینم

که به پات میشینم

بشنو با تو سخن میگویم ؛ ای مسیح دل من

پس تو را دوست دارم

 محمـــد

+ فرستاده شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 3:18
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 :: 2:19 :: به قلم : محمـــد

محمــد

+ فرستاده شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 2:19
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
سه شنبه سی ام تیر 1388 :: 16:41 :: به قلم : محمـــد
دانلود آهنگ دزد گلستان کاری از برادر فرشید 

محمد ۲۱/۰۷/۲۰۰۹

+ فرستاده شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 ساعت 16:41
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 :: 20:6 :: به قلم : محمـــد

محمــد

 

+ فرستاده شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 20:6
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 :: 23:10 :: به قلم : محمـــد

 

آمدی شاه نجاتم ؛ وقتی بودم تنها و خسته

با وجودت کردی نوازش؛ باز نمودی درهای بسته

گفتی با من بیا تو فرزند ؛ تا که پایهایت  بشویم

همرهت شدم و اینک؛ با خونت شستی گناهم

با تو بودن به چه نیکوست؛ همچو شمع بر پروانه

سوختی و مردی برایم ؛ در نگاهی عاشقانه     

ای مهربانم؛ همدم جانم ؛با تو من تنها نمانم

سر سپرده ی تو گشتم؛ تو شدی نیکو شبانم

شادیم تو؛ زندگیم تو؛ زاده ای روحم تو از نو

هستیم دادی دوباره؛ نوری بر راه های من شو

با تو بودن به چه نیکوست؛ همچو شمع بر پروانه

سوختی و مردی برایم ؛ در نگاهی عاشقانه

 

محمــد 

 

+ فرستاده شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 23:10
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 :: 23:2 :: به قلم : محمـــد

اون روزها یادم نمیره؛ که بودم من تک و تنها     

 از همه چیز خسته بودم؛ یک غریبه توی دنیا

روز شب یکی شده بود؛ هر سپیده بود سیاهی     

وقتی فریاد برکشیدم؛ ای خداوندم کجایی

دستهای پر ازمحبت؛ شانه هایم کرد نوازش

سر به روی شانه هایش؛ می گریستم پر ز خواهش

ای پدر با من بمان که؛ من غریب و بی قرارم

هر چه دارم از تو دارم ؛ وقتی باشی در کنارم

تو ز فرزندت گذشتی؛ که مرا باز پس بگیری

می زنم بوسه به پایت؛ که مرا نیکو خریدی

اي حقيقت هستي من؛ تو بريز ز روح پاکت

که چنین بر من نشسته؛ پاکی روح زلالت

اون روزها یادم نمیره؛ که بودم من تک و تنها

ولی اینک با تو بودن؛ شده تنها ره دنیا

 محمــد

 

+ فرستاده شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 23:2
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 :: 16:57 :: به قلم : محمـــد
 

ستاره امید این؛ شبهای سرد و تار من     بتاب که نورتو برد؛ سیـــاهی از کنار من

بده به من ز آسمان؛ مهر شهاب روح خود که برکند ظلمت شب؛ ماه منیـر دیار من

 

ستاره امیـــد این؛ کویر تشنـه ی دلــم  گـذر کنی رود ز من؛ خشکیه چشمه ی دلم

طلب کنم ز روح تو؛که پر کند وجود منبریز ز خون عاشقی؛ به رشته رشته ی دلم

 

فروغ تو ای ستاره؛ نوای بی نوایـی ها اگر که نی شکسته ام؛ تویی صدای شادی ها

ترانه های روح تو؛ سـرایم از درون خودتو بهترین نغـمه بر این؛واژه با وفایی ها

 

قاصدک خوش خبرم؛راز دلم را میدونی ببر به اوج آسمان؛ به اون جاها که میتونی

بده به یار من که شد؛ غرق گناه من و ما برای او قصه ی تنهایی من را می خونی؟

 

                           برای او قصــه ی تنهایی من را می خونی؟

محمد

+ فرستاده شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 16:57
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 :: 15:14 :: به قلم : محمـــد
 

میخوانم تو را کلام قدوس                        شبـان اعظـم کـه شـدی ملمـوس

پدری کن تو فـرزندانـت را                      با فیض و بخشش با خون عیسی

                   آه هوشیانا؛ چشمان کورم کردی تو بینا 2

 

میخوانم نامت با عشق و شادی                  از آن رو که تو نجاتم دادی

قـدرت تو برد ضعف های مرا                   پاک کن گناه و خطایایم را

                 آه هوشیانا؛ چشمان کورم کردی تو بینا 2

 

می مانم با تو ای نور جهان                       ساکن شدی در قلـب و فکرمان

صـدای خـود را طنیـن بینداز                    ما را تو بشکن از خود برافراز

                آه هوشیانا؛ چشمان کورم کردی تو بینا 2

 

 خواهر شیوا

+ فرستاده شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 15:14
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 :: 15:26 :: به قلم : محمـــد
 

 

 

سال نـو گردیــد بـر روی زمیـن          هـدیه ی مریم ز اعلای علیـن

شهر نو در رقص نو؛ آهنگ نو          مــژده ی آزادیـم در بانگ نو

 او که خونش را فدا کرد بهر من          آمــده از نـو بسـازد شـهر من

نور عالم جســم شد تابنــده شـد

 این حقیقـت بر همگان زنده شد

 

هم وطن گـر بار غـم باشــد به تـو     هـدیـه ی نـوروزیـم با دل شنـو

دست خود بر گیر بر سوی صلیب   کن چنین اهریمن خود را نهیب

 او که خونش را فدا کرد بهر من          آمــده از نـو بسـازد شـهر من

نور عالم جســم شد تابنــده شـد

 این حقیقـت بر همگان زنده شد

 

او حقیقت راه و رسم راستی      می برد از قلب ما ناراستی

اوشفیع ما شود در هر گناه         پس بیا با هم بریم بر او پناه

 او که خونش را فدا کرد بهر من          آمــده از نـو بسـازد شـهر من

نور عالم جســم شد تابنــده شـد

 این حقیقـت بر همگان زنده شد

 

 محمد

+ فرستاده شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 15:26
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
پنجشنبه هجدهم تیر 1388 :: 10:49 :: به قلم : محمـــد
 

تو می ایی(3)

از اسمانی تو ای داماد آسمانی

 تو خدایی تو مهربانی تو بی همتایی

به فکر بازگشت تو شبانگاهم سحر گردید

چو میدانم تو ناجیه شب و تاری

 تومی ایی (3)

همانی که زنده است همانی که پایندست

تو خدایی؛ توپادشاهی؛ تو عیسایی

تو را در خود میبینم که بر جسمم برازندست

پدر از اسمان بهرم فرستادت

تو می آیی (3)

 خواهر ساناز

+ فرستاده شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 10:49
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
چهارشنبه دهم تیر 1388 :: 15:30 :: به قلم : محمـــد
 

کبوتر روح خدا                            در قلب ما مسکن نما

تا پر کنی من را ز خود                عــطایا و ثمــــره ها

 

کبوتر روح خدا                            ای هدیه از سوی سما

حلم و محبت و شادی                     تسلی بخــش هر دعا

 

کبوتر روح خدا                            گـر تـو آیی شــوم بنا

سوزد خطایا و گناه                       درد ومرض یابد شفا

 

کبوتر روح خدا                            از بند کنی من را رها

تسلیم کنم خود را به تو                  تو چشم روح من گشا

 

محمـــد
+ فرستاده شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 15:30
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
شنبه ششم تیر 1388 :: 20:9 :: به قلم : محمـــد

ملاقات شبانه با خداوند

هنوز قطرات اشك را بر گونه ي سرخش حس مي كنم . دخترك به سختي خود را از ماشين بيرون مي كشد و كناربدن برادرش كه اكنون ديگر بي جان است زانو مي زند و مي گريد . آرام آرام ،‌ لحظه هاي پيش را به ياد مي آورد كه در ماشين قديمي پدر همراه خانواده اش بود . . .

نمي داند چه بگويد ، در مه غليظي كه همانند اشباحي دورش را گرفته بودند صليب طلايي رنگ كليسايي را كه نزديك گورستان بود مي بيند ، با بدني زخمي خود را به سوي درب ورودي كليسا مي كشاند ، هنوز هوا تاريك و سرد است . . .

در را آرام باز مي كند و خود را بر روي زمين كليسا مي اندازد ، ديگر تواني براي حركت كردن و يا حرف زدن ندارد فقط سرش را بين دستانش مي گيرد و آرام مي گريد.

چشمان خيسش را مي گشايد ، مردي را با رداي بلند سپيد پيش رويش مي بيند . در چشمان آبي رنگ مرد خيره مي شود ، چشمانش برق عجيبي دارد ، صدايي در دلش نجوا مي كند كه برخيز و نزد من بيا اي فرزندم

. دخترك مي گويد نمي توانم اما صدا باز هم مي گويد بر خيز ، دخترك گرماي عشق را در قلبش احساس مي كند كه در سراسر بدنش پراكنده مي شود سپس دستان خود را بر كف زمين كليسا مي گذارد و بر مي خيزد .

دخترك نزديك مرد ميشود ، از دور زخمي را بر كف دستان و پاهاي مرد احساس مي كند ، نزديك تر مي شود و خود را در آغوش او رها مي كند .

دخترك با صدايي خسته در گوش مرد نجوا مي كند ، خداوندا مرا با خود ببر ،‌پاسخش را با لبخندي مي گيرد احساس مي كند مانند فرشتگان بال در آورده و توان پرواز كردن دارد ، دستش را در دست آن مرد مي گذارد و با هم به سوي آسمان عشق و ابديت پر مي كشند .

صبح روز بعد هنگامي كه خادم كليسا به انجا وارد مي شود با پيكر دخترك كه بر زمين افتاده مواجه مي گردد ، ابتدا فكر ميكند او خواب است اما وقتي كه دست بر بدن بي جانش مي گذارد مي بيند كه مانند يخ سرد است . دخترك ديگر حركتي نمي كند . . .

 برادر ۱۵ ساله گلم دانیال
۴-۶-۱۳۸۸

+ فرستاده شده در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 20:9
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
شنبه ششم تیر 1388 :: 12:53 :: به قلم : محمـــد

جسم وخون

هر که دارد بر او یقین             ظاهر کند موتش چنین

با خوردن نان و شراب             آزاد شود از اضطراب

این است نشان فخر ما           در آن صلیب جلجتا

هللـــــویا هللـــــویا                 در آسمـان غوغا به پا

 

گفت این بدن پاره ام                به یاد آور که داده ام

من میروم روی صلیب               موتم شود فیضی عجیب

سمبل شده جسمت به نان      آن را خورم من با ایمــان

هللـــــــویا هللــــــویا               جسم تو شد بهرم فدا

 

امروز که از خونت شفـا         دادی به روح من عیسی

عهدی جدید؛ شراب مو         نوشم شوم سرمست تو

گفت ین برایت یادگار             این رسـم بمانـد پایـدار

هللــــــویا هللــــــویا              خونت بشوید هر خطا

 

اینک ز خون و جسم تو            در تو دارم حیات نو

ظاهر شود موتت چنـان           در اتحاد با مومنـان

با قدرت روح القدس               پیش میروم همچون پولس

هللـــــویا هللـــــویا                جلال دهم نام عیسی

محمـــد

+ فرستاده شده در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 12:53
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
جمعه پنجم تیر 1388 :: 11:56 :: به قلم : محمـــد

 

تو ای مرز پر گوهر؛ ایران زمین
که دُر بوده خاکت در این سرزمین

گر اینک ز خون گشته ای سرخ رنگ
خــداونـدم عیســی بـَرَد رنـگِ نـنــــگ

بـداده به ما مژده بر آن نبی
پراکنده گردند ز ایران همی

به هر گوشه ی این جهان بنگری
ز عیـلامـــی و خاک آن بشنــوی


در عیــلام من اینـک کمـان بشکـنم
هر آن تخت زور را به زیر افکنم


به تندی ز خشم می دهم هر بلا
کـه نابود کنـم مظــهرِ هـر جفـا

مباشید پریشان که شب می رود
سـپیـدیِ آفتـاب ز رَه  می رســد

یـهـوه خـدایم بگفـت آن زمــان
که روزی شود گفته هایم عیان


پس از این همه زاری و  تیرگی
به پا دارم آن کـــرسیِ  چیــرگی


همه ی سران را کنـم من فـنا
اسیرانِ در بند به شادی رها


فزونی دهم بر چنین خاک پاک
ز نــور میـدهـم تا شـود تابنـاک

تو ای مــرز پر گـوهـر ایران زمین
که دُر بوده خاکت در این سر زمین

چو آسوده خوابید امان دار تو
خــداوند کــورش نگهــدار تو


تو ای مــرز پر گــوهر ایران زمین
که دُر بوده خاکت در این سر زمین

پریشان مباش در چنین روزگار
که عیـلام شود در جهـان پایـدار

محمد
26-6-2009

+ فرستاده شده در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 11:56
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
پنجشنبه چهارم تیر 1388 :: 19:17 :: به قلم : محمـــد
پرواز تا بی نهایت

پرواز تا بی نهایت

قطرات ریز و درشت باران بهاری بر زمین می چکد ، روی صندلی قدیمی خانه مادربزرگ نشسته ام و چشمان خود را عمیق فروبسته ام . چه شیرین است لحظه ی ترک قفس و همانند کبوتری آزاد به سوی تلالو طلایی رنگ خورشید پر کشیدن ، آری چه زیباست آن هنگام که می توانی بی هیچ زحمتی بر رخ زیبای محبوبت بنگری و به گذشته های دور با کشتی فرسوده خاطراتت سفر کنی ، آری چه زیباست آن دم .

بر سر گور خویش می نشینم و با لبخند بدن بی جانم را می نگرم . ای خوب روی اگر می خواهی وارد سکوت تنهایی هایم شوی آرام بیا مبادا آن را بشکنی . دستانم را میبینم ،‌دستانی را که انگشتانش از فرط نوشتن خموده شده اند ، می خواهند برایم چیزی بنویسند اما نمیتوانند . صورت خود را مینگرم انگار می خواهد لب بگشاید و از سختی هایی که در طول جاده زندگی بر او گذشته نزد من سخن به میان آورد اما روزگار لبان او را هم بر هم دوخته است .

دستی را بر شانه خویش احساس می کنم ، زخمی کهنه و قدیمی بر کف آن پیداست ، زخمی که سبب رهایی زندگی من از اسارت شریر گشت . بر صورت او مینگرم ، هنوز هم همان لبخند قدیمی ، گرمای حضورش را در دل خود حس میکنم گرمایی که سراسر وجودم را فرا می گیرد . با دو بال عشق همانند فرشتگان به سویش روانه می شوم . دستم را می گیرد و با هم به سوی آسمان نیلی پر می کشیم ، بر بال ابر ها مینشینم ،‌هم صحبت با فرشتگان در جوار عظمت خورشید .آرام آرام چشمانم را باز می کنم هنوز بر روی آن صندلی چوبی قدیمی نشسته ام ، چه دل انگیزاست پرواز تا بی نهایت . . .

 برادر ۱۵ ساله گلم دانیال
4/1388

+ فرستاده شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 19:17
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
پنجشنبه چهارم تیر 1388 :: 19:0 :: به قلم : محمـــد

رد پای خداوند

رد پايي از خدا . . .

با چشمان آبي نيلي رنگش مرا نظاره ميكند . در چشمانش محبت را ميخوانم و در وجودش عشق را با طپش آرام قلب بر موي مجعد طلايي اش مينگرم ، سيري ناپذير نگاهش ميكنم . منعم نكنيد تازه به درياي آرامش رسيده ام و از پس موج هاي آشوب و ضربه سخت قلب سنگي زمانه جان به در برده ام .

شايد اين همان مردي باشد كه سالها در انتظار ديدنش بوده ام ، همان كه در ميان برف هاي سرد زمستاني در قلبم را بر رويش گشودم و به او ايمان آورده كليد زندگي ام را به او دادم ، ديگر نميگويم شايد چون مطمئنم خود اوست .

چيزي نميگويد فقط لبخندي آرام و سنگين بر لب دارد هنوز زخم كف دستان و پاهايش تازه است . چه بيشرمانه بر صورت زيبايش سيلي مي كوفتند آن مردان رومي . محبت در حضورش خجل گشت آن زمان كه به سبب گناهان ما آزار ميديد .

با قامتي ايستاده چون سروي استوار با ردايي به سپيدي برف هاي كوه دماوند ، آغوشش را ميگشايد تا مرا در بر گيرد مشتاقانه با گام هايي سنگين به سمتش ميروم ناگهان بر زمين ميافتم و بر زخم پاهايش بوسه ميزنم . سيل اشك از چشمان كم سويم روان مي شود ، دستم را مي گيرد و بلندم ميكند . آرام در گوشش نجوا مي كنم آيا با من ميماني ؟ باز هم چيزي نميگويد و با يك لبخند پاسخم را مي دهد .ناگهان سياهي چشمانم سر مي خورد و به ياد گذشته مي افتم ، به ياد آن كودكان دبستاني كه فارغ از نيك و بد دست يكديگر را در لحظه آغاز سال تحصيلي مي فشارند .

اينجا ايران است ! سرزمين افسانه ها ، سرزمين رستم و كوروش و كيكاووس و كاوه ، اما حضورت را همواره در لابه لاي ذرات خاك اين فلات و در تار و پود آن حس ميكنم .چه زيباست رد پايي از خداوند . . .

 برادر ۱۵ ساله گلم دانیال

 1/4/1388

+ فرستاده شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 19:0
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
چهارشنبه سوم تیر 1388 :: 22:41 :: به قلم : محمـــد

 

در پشت قلبم؛ بانگی شنیــــــدم؛            در را گشـــودم؛ عیســـــی بدیدم

او در جلال و شــــــکوه عزت             نهری روان پر خروش و قدرت

آغوش پرمهــــــرش بود گشاده            اشـک محـبّـــت؛ نـگاهــی سـاده

تا دیدم او را؛ بغض ها شکستند            بندهای ظلــمت؛ از من گســـستند

باری که من را کرده خمیـــــده            برداشت و من چون؛ آهو جهیــده

با تو بگویم؛ ای غرق زحمـــت           ایستــاده بر در؛ دریای رحمـــــت

 محمد

+ فرستاده شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 22:41
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
چهارشنبه سوم تیر 1388 :: 21:43 :: به قلم : محمـــد

برادر جان صبوری کن

  که خسته و شکسته دل

  به طوفان ها نداشتیم ما؛ چنین ره سوی این ساحل

  غم و اندوه و دردها را بدید و تشنگی ما

  بداد بر ما ز خود آب و ببرد غم در همه مشکل

 

برادر جان صبوری کن

  صبوری کن برادر جان؛ که اینک روح مهربانی

  دهد آوای آزادی؛ ز شادی های آسمانی

  گرفتار گشته ای در بند؛ ولی در تو نباشد خم

  تو را دانم چو می دانم که داری روح قدسانی

برادر جان صبوری کن

  که اینک وقت؛ وقته جنگ است.

  کلام آتشین او چو شمشیر بر دل سنگ است.

  تو فرزند خدا هستی؛ امان داری ز تاریکی

  بخوان در نام قدوسش؛که دنیا پر زنیرنگ است

 

برادر جان صبوری کن

  که ایمانت ثمر دارد

  در این محفل ز عشاقان صلیبش این خبر دارد.

  خوشا احوال انانی که بهرم در جفا باشند

  یقین دارید که تاریکی ؛ سپیده در سحر دارد

 

برادر جان صبوری کن

  که با توهم صدا خوانیم

  هللویا هللویا جلال را در خدا خوانیم

 

محمد

+ فرستاده شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 21:43
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
چهارشنبه سوم تیر 1388 :: 20:1 :: به قلم : محمـــد
 

پدر آسمانی؛ پدر آسمانی

جلالت آشکار؛ مهر تو پایدار

گردیدی تو عیان؛ در عیسی مهربان

فرزندت را دادی؛ تا ما را باز یابی

 

پدر آسمانی؛ پدر آسمانی

وقتی بودم جدا؛ به خاطر گناه

عیسی رفت بر صلیب؛ با آن خون عجیب

شوید گناهانم؛ تا من تو را خوانم

 

پدر آسمانی؛ پدر آسمانی

عیسی بود در جلال؛ خوار شد و پر ملال

او شاه شاهان است؛ داماد اسمان است

چون دادی فرزندت؛ از فیض و رحمتت

اینک من آزادم ؛ شکرت کنم شادم

 

 نیما گلم ۱۴ ساله

 

+ فرستاده شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 20:1
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
چهارشنبه سوم تیر 1388 :: 19:49 :: به قلم : محمـــد

ای داور من؛ ای یاور من؛ ای روح قدوس؛ در باور من

دادی تسلی؛ گشتی تجلی؛ مصلوب عشقی به خاطر من

 

گفتنــد خدایی؛ از من جــدایی ؛ من جنس خاکی؛ تو کبـــریایی

از عرش جستی با من نشستی ؛ از رنج و زحمت دادی رهایی

 

آزرده بودم؛ دل خسته بودم؛ چون مرغ تشنه سرگشته بودم

دادی تو آبـــــم ؛ آب حیاتـم ؛ وقتی شنیـــــدم مـردی برایـم

 

عیســی تویی تو؛ راه نجاتم؛ در طــوفان ها؛ ملجای جانم

با چشم گریان ؛ خندان شدم من؛ وقتی بدیدم؛ آن نور عالم

 

محمد

+ فرستاده شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 19:49
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
چهارشنبه سوم تیر 1388 :: 19:24 :: به قلم : محمـــد

 

خدای ام نیــــوز بر تو ستایــش که در آن می کنی ما را نوازش

 

چه زیبا داده ای برکت خدایا برادرهای نیـک و با صفا را 

 

خـــداوندا تو را حمـــد بر فریبــــرز که او را ساخته ای محکم چو البرز 

 

خداوندا تو این شاهیــــن ما را سلامت پرتوان دارش ز اعلا 

 

گلایه ام نکن نیستــــی فرامــوش  تو ای فیلم و صدا بردار خاموش

 

گر اینک نیستی بر روی تصویر تو را تشویق کنم با موج تقـــدیر 

 

کجــا بودم ز یاد بردم تو را باز تو ای منشیه خوب و محرم راز 

 

هر آن دادم به دستت شاخه ی گل گلستــــان دادیم منشیــه سنبـــــــل

محمد

+ فرستاده شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 19:24
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
چهارشنبه سوم تیر 1388 :: 18:59 :: به قلم : محمـــد

 

از کار روح خدا غمهامون پر پر شده          حال مریضهای روح بهتر و بهتر شده

وقتی خدا نشسته تو قلب تک تک ما           نقشه های اهریمن همش خاکستــر شده

              بربط و عودش به پا ؛ رقص وترنم  ما                     

         گواه که او زنده است ؛ هللویا بر عیسی                    

طلسم سایه موت نگر که بی اثر شده         کار مسیح بر صلیب مژده این خبر شده

تو این دنیای تاریک دگر غریب نباشم         چونکه عیسی واسطۀ آشتیه با پدر شده

محمد

+ فرستاده شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 18:59
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
چهارشنبه سوم تیر 1388 :: 18:32 :: به قلم : محمـــد
 

آنکـــه نگاه تازه به تومی دارد عیســی

آنکه بیمار روح است شفا نماید عیسی

اینک عیسی حقیقت؛ با قلب پر محبت

پس بگو در اتحــا د؛ هللویا  بر عیسی

 

آنکه تشنه ی آب است جاری نماید عیسی

آنکه خمیــده گشته بر می افرازد عیسـی

اینک عیسی بی زوال؛ شاهنشه پر جلال

پـس بگویــید هم کلام؛ هلـلویا بر عیســی

 

آنکــه ز نفـــس آزاد شــد نام تو خواند عیســی

آنکه محکوم به موت شد صلیبش را داد عیسی

اینک عیسی نجات است؛ او مظهر حیات است

پس بگوییــــد یک صـــدا؛ هللـــویا بر عیســـی

محمد 

+ فرستاده شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 18:32
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
سه شنبه دوم تیر 1388 :: 5:46 :: به قلم : محمـــد

 

یک روز اومد به دنیا؛ خدای ما مسیحا      زندگی کرد مثل ما نامش عظیم و زیبا

 

از بند و غم رها داد مرحم به زخم ما داد     جزامیان و کوران مفلوجان را شفا داد

 

این آن نبـــــوده پایان باید یه کار جاودان       گردد به روی زمیــــن بهر گناه انسان

 

در جلجتا بر صلیب محبتـی بس عجیب       پیروزی از ما شده شیطان ما شد نهیب

 

بعد از سه روز قیامش قبر تهی گواهش       خدای ما زنده است آمده در جلالش

 

                             آری زنده است عیسی؛ خدای ما مسیحا

                        جشن و سرود و شادی؛ پایکوبی از آن ما (2)

 

 خواهر سپیده

 

+ فرستاده شده در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 5:46
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
سه شنبه دوم تیر 1388 :: 5:27 :: به قلم : محمـــد

اوست خدای سرمدی ؛ سرور سلامتی

نام او برافرازیم ؛ شادیم در هر غمی

 عمانویل خدایم ؛ خدای پر جلالم

اوست خدای لشگرها؛ حلال هر مشکل ها

اوست یهوه صبایوت؛ خدایی همچون یاقوت

 عمانویل خدایم ؛ خدای پر جلالم

اوست خدای ازلی ؛ جاودان و ابدی

نور عالم خاکی شد ؛ تا رود هر ظلمتی

 عمانویل خدایم ؛ خدای پر جلالم

محمد

+ فرستاده شده در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 5:27
پیوسته با : | شناسه جستار : 0
لینک همیشه | نگارنده : محمـــد |
This template had been designed by CATERINA . CopyRight © 2009 All Rights reserved


Original Video - More videos at TinyPic">
Original Video - More videos at TinyPic" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1">